یا اباالفضل تویی تاج سرام البنبن
پسر فاطمه هستی پسر ام البنین
تو علمدار ترین صاحب پرچم هستی
تو به اسرار دل فاطمه محرم هستی
تا تو بودی نگرانی به دل خیمه نبود
تا تو رفتی همه خیمه شده رنگ کبود
گر چه گفتی تو غلامی به من اما عباس
توشدی آبروی حضرت زهرا عباس
من زینب چه کنم بی تو دراین دشت بلا
من و یک خیمه ی پر کودک و زن درصحرا
دست تو قطع شد و دست مرا می بندند
چشم تو پاره و برگریه ی من میخندند
جگر من شده چون چشم تو پاره پاره
دختر شیر خدا بعد تو شد آواره
ازشکافی که به فرق سر توافتاده
معجر از روی سرخواهر تو افتاده
به همان محکمی ضربت نامرد عمود
خورده ام سیلی ورخساره ی من گشته کبود
توسر نیزه و من محمل بی پرده اخا
سهم تو علقمه و قسمت من شام بلا
وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقاشده ای
آب ازهیبت عباسی تو می لرزد
بی عصا آمده ای حضرت موسی شده ای
به سجود آمده ای یا که عمودت زده اند
یا خجالت زده ای وه که چه زیبا شده ای
یا اخا گفتی وناگه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شده ای
منم و داغ تو و این کمر بشکسته
توئی وضربه ای و فرق زهم واشده ای
سعی بسیارمکن تا که زجا برخیزی
کمی هم فکر خودت باش ببین تا شده ای
مانده ام با تن پاشیده ات آخر چه کنم
ای علمدار حرم مثل معما شده ای
مادرت آمده یا مادرمن آمده است
با چنین حال به پای چه کسی پاشده ای
تو درآن قد رشید ی که پر از طوبی بود
درشگفتم که در این قبر چرا جا شده ای
علی اکبر لطیفیان
* اشعار
نام سقا دیده ها را خوب گریان می کند
دیده ی پر اشک را سقا چراغان می کند
او بود باب الحسین ذخرالحسین عبدالحسین
عالمی را بر در ارباب مهمان می کند
هرکه می گوید حسین آغوش بگشاید بر او
بر دل سینه زنان لطف فراوان می کند
دست داده تا بگیرد دست هر افتاده را
این اباالفضل است برما لطف و احسان می کند
" خلق می دانند در بهدار ی قرب حسین
دردها رابیشتر عباس درمان می کند"
مادرش ام البنبن هم ضامن عشاق اوست
درقیامت شیعیان راشاد وخندان می کند
دست او بردست زهرا روز محشر دیدنی است
دست اومشکل گشایی از محبان می کند
پیش او ازمعجر زینب سخن گفتن خطاست
این سخن عباس را زار و پریشان می کند
سی شب ماه محرم باید از عباس گفت
گفتن از او لطف مهدی را نمایان می کند
جواد حیدری
* اشعار
دلم به نام سپهدار کشور کرم است
همیشه عاشق سقای بی ید وعلم است
من ازقبیله ی عشاق نام اربابم
عشیره ام همه از ساکنان شهر غم است
عقیده ی همه خانواده ام این است
اگر که جان ندهم بهر یار خود ستم است
اگر که زندگی ام وقف نوکر ی نشود
تمام عمر به غفلت گذشته در عدم است
کسی که نان و نمک خورده درسرای حسین
کجا به فکر غم روزگار بیش وکم است
گره گشای غمم دستها ی افتاده است
دلم تجلی آیات نون والقلم است
اگر چه قسمت نیست شعله ی غم یار
"دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است"
احسان محسنی فر
* اشعار
به سرم پا بنه دریاب تو آب آور را
بشنو از این دل من زمزمه آخررا
گربرادر به تو گفتم گذر از این نوکر
به برم دست به پهلو بنگر مادر را
پیش طفلان تو بد قول شدم جان اخا
غرق شرمم به خیانت مبر این پیکر را
خون دستان مرا پاک کن از لبهایت
سوی خیمه مبر این جان و تن مضطر را
زخم شمشیر فراموش کنم آه کشم
تا کنم یاد ترک های لب اصغر را
تا عدو حمله نکرده به سوی خیمه برو
تا که در شعله نبینی تو تن دختر را
خوب شد تیر عدو آمد و بر چشمم خورد
تا نبینم ز سر نی سر بی معجر را
محتبی صمدی
* اشعار
برخیز ای ستون حرم وقت خواب نیست
با من بیا به خیمه نیازی به آب نیست
این مشک را بگیر و ببر خیمه و بگو
یک قطره هم نبود و دیگر رباب نیست
شیرازه ات کجاست مفاتیح پاره ام
این برگ های پاره عزیزم کتاب نیست
بازی عشق را توشروع کرده ای ولی
بازی نیمه کاره نه جانم حساب نیست
وقت غروب بعد تو وقاسم وعلی
دیگر برای ناقه ی زینب رکاب نیست
آن لحظه لااقل تو زجا خیز وخود بگو
بی رحم جانشین النگو طناب نیست
حرفی بزن عزیز دلم دق نده مرا
این مشک پاره پاره برایم جواب نیست
علی زمانیان
* اشعار
بسکه دست دلبرم مشکل گشایی می کند
خلق می گویند این سقا خدایی می کند
گرچه از فرط گنه بیگانه گشتم با دلش
اوست دائم با دل من آشنایی می کند
تا بگیرد دست هرکس ناتوان است درجهان
دستهایش از بدن میل جدایی می کند
هر که سوگند ش دهد بر مادرش ام البین
با نگاهی روزی اش را کربلا یی می کند
قبله ی اصحاب ممتاز حسین ابروی اوست
بر قلوب عاشقان فرمانروایی می کند
هرکه خواهد حاجتی مردانه ازباب حسین
این ابا الفضل است براو خوش عطایی می کند
بی نیاز از هردو عالم می شود برحق قسم
هرکه بر درگاه این آقا گدایی می کند
آنچنان جا دردل زهرای اطهر کرده است
فاطمه درماتمش صاحب عزایی می کند
چشم او با تیر لب وا کرد وگفت از غصه اش
قطره قطره خون او قصه سرایی می کند
چشم من شرمنده ی لبهای خشک اصغر است
مادرش همراه لالایی دعایی می کند
دست دادم چشم دادم تا رسانم آب را
لیک این مشک است با من بی وفایی می کند
جواد حیدری
* اشعار
برگ تقویم تو را حضرت تاسوعا کرد
وقلم با همه ی عشق تو را املا کرد
باب اربابی و تقدیر چنین شد که خدا
روضه ی علقمه را مقدم عاشورا کرد
جان خود دادی و ازمشک حفاظت کردی
خوش به حال دلش آنکس که تورا سقاکرد
چشم زهم چه کسی بود که آن تیر آمد
درتمام بدنت چشم تورا پیدا کرد
دست تو یک طرف افتاده وجسمت طرفی
تکه های تن تو فاصله را معنا کرد
قد او از غم بی یار شدن خم نشده
چه بلایی س ت آمد که قدش را تا کرد
نکند ضربه به پهلوت نشسته که حسین
تا تورا دید فقط ناله ی وا اُما کرد
ما شنیدیم رشیدید چگونه سجاد
در همین مدفن کوچک تنتان را جا کرد
* اشعار
کعبه ی عشق نگر دوروبرش دعواشد
استلامش چه شلوغ است سرش دعواشد
گوبیا مملکت ری به نگاهش بسته است
درقشون برسرچشمان ترش دعواشد
آسمان راهمه خواهند به منزل ببرند
بی سبب نیست که روی قمرش دعواشد
قبر خورشید ندیدند که سوزانندش
چون پدرنیست به نعش پسرش دعواشد
به سر نیزه نشد بند و سرش را بستند
علت اینکه به هم ریخت سرش دعوا شد
علم سوخته اش با سر او رفت به شام
بس که داغ است به روی خبرش دعواشد
گفت با کوفه مدارا جهت زینب کن
کرداما به سر سیم و زرش دعواشد
از سکینه خبر نهر رسید و بعدش
برسر نحر گلوی پدرش دعواشد
محمد سهرابی
* اشعار محرم
قرارنیست
تمام غصه ام این است وپشت پابخوری
توهم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری
خداکند که به فرقم نظرنیندازی
هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری
عزیز فاطمه مدیون مادرت کردم
اگر که ثانیه ای غصه ی مرابخوری
شبیه من جگرت آب می شود وقتی
که غصه من و این چند خیمه رابخوری
خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است
قرارنیست که ازآب کربلابخوری
وحید قاسمی
* اشعار محرم
این آبها که ریخت فدای سرت که ریخت
اصلا فدای ام البنین مادرت که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
درآسمان علقمه بال وپرت که ریخت
اثبات شد به من که توسقای عالمی
برخاک قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از اینکه مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تورا
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نامرتبت
مانند آب ریخت دلم پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
مانند آب ریخت دلم پیکرت که ریخت
اما هنوز دست تورا بوسه می زنم
این آبها که ریخت فدای سرت که ریخت
علی اکبر لطیفیان
* اشعار محرم
ای که نام تو کلید همه درها عباس
ای که یاد تو دوا هست و مداوا عباس
ای گل باغ علی ای پسر ام بنین
ای که هستی تو عزیزدل زهراعباس
ای مه هاشمیان میر وعلمدار سپاه
ای زرخسار تو روشن شده صحرا عباس
ای کریمان جهان جمله گدای درتو
همه حاجات شود ازتو روا " یاعباس"
ای دودستت بهره دوست زتن گشته جدا
دست گیری بنما از من تنها عباس
روز محشر تو به حالم نظری کن مولا
دارم امید شفاعت به توفردا عباس
صادق تهرانی زاده
* اشعار محرم
هیچ کس فکر نمی کرد بیفتی ازپا
هیچ کس فکر نمی کرد نیایی سقا
آب با دیدن خشکی لبت حسرت خورد
رود گم کرد زتصویر توراه دریا
به وفاداری و حسن و ادب تو عباس
مادری مثل تو ای یار نیارد دنیا
دست های تو سرراه من افتاده بگو
اینکه بیدارم و یا اینکه بود یک رویا
چقدر تیر سراپا ی تورا بوسه زده
نیست زینب که ببیند بدنت شکر خدا
تبر افتاده به جانت که چنین پاشیدی
دیگراز سروقدتو خبری نیست چرا
مژه هایت به سر تیر سه شعبه چسبید
بخدا چشم تورا چشم زدند ای زیبا
می کشم آه کنار تو همه می خندند
بخدا پشت من ازبار غم تو شد تا
چه جوابی بدهم بعد تو درنزد رباب
ببرم مشک تورا پیش سکینه آیا؟
یاس باران شده جسم توزبوی مادر
قبل من فاطمه آمد به کنارت اینجا
خوب شد دیدی که سروصورت اوداشت ورم
بود برصورت او رنگ کبودی پیدا
آمده با غم تو آه سراغ دل من
رفته بر باد پس از تو همه ی معجزه ها
مثل یک معجزه درچند وجب دریک قبر
قامت اوج و دل انگیز تو می گردد جا
مجتبی صمدی
* اشعار محرم
حساب می کنم امشب مساحت حرمت را
کدام هندسه ترسیم می کند کرمت را
کتاب عمرتورابا چه مایه ای بنویسم
کدام گوشه نهادم دودست چون قلمت را
شروع می کنم امشب دوباره روضه بخوانم
کجا گذاشته ام مشک وشانه و علمت را
توباچه زوایه هایی گذشتی ازبغل آب
چگونه وفق دهم نغمه های زیر وبمت را
چگونه شد که تو بی آب امدی زشریعه
ندیده ام که یکباربشکنی قسمت را
وبند می زند آنجا زنی که قبر ندارد
به دست های کبودش شکسته علمت را
رضا جعفری
* اشعار محرم
گل بود وجز به شبنم اشکش وضو نداشت
جز روی باغبان دل شب آرزونداشت
رخساره اش حکایت بازار شام بود
با آن لباس حاجت راز مگو نداشت
آن جا اگر چه نان تصدق حراج بود
از بس گرسنه خفت به تن رنگ و رو نداشت
چشمش اگر چه بر در ویرانه باز بود
معلوم بود ازحرکت دستش که سونداشت
آن پا که زخم آبله اش سر گشوده بود
چون پای عمه رمق جستجو نداشت
درزیر تازیانه امانش بریده بود
می خواست ناله ای کند اما عمو نداشت
کار ازحنا و شانه کشیدن گذشته بود
گویی به زیر معجر صد پاره مونداشت
حسن لطفی
کنون که گوشه ی ویرانه آشیان دارم
برای آمدنت رنگی از خزان دارم
اگر چه بی پروبال و به بند زنجیرم
برای شرح غمم با تو صد زبان دارم
به فصل کودکی ام پیری ام نگو زوداست
شکسته لاله ام و داغ باغبان دارم
زبان گشاو سخن گو به جان تو بابا
به سنگ برکف دست و نه خیزران دارم
چه شد به نیزه ی دشمن تو بوسه می دادی
ند یدی ام که به دل حسرتی از آن دارم
از آن شبی که هراسان زناقه افتاده
به چهره ام اثر دست ساربان دارم
زغمگسار ی این شامیان همین کافی است
که جای لقمه ی نان درد استخوان دارم
بسان عمه اگر مو سپید و رنجورم
شبیه مادرتو قامتی کمان دارم
حسن لطفی